این روزا تو زندگی آدما خیلی اعصاب درست حسابی ندارن یعنی زندگی یه جوری شده که باید به آدما حق داد.این همه مشکل تو



 زندگی دیگه بگی نگی فرصتی برای خندیدن از ته دل برای ما آدما باقی نذاشته.وقتی به حرف قدیمیا گوش میدم که دوران خودشون به


 چه چیزایی دلخوش بودن و با چه چیزایی دنیای شادشون رو میساختن اونقدر بهشون حسودیم میشه که نگو.اونا با پوشیدن یه لباس


 نو،یه توپ ساده،یه دوچرخه دسته خرگوشی،یه دور همی خودمونی خیلی کیف میکردن،اینقدر با این چیزا بهشون خوش میگذشت که


 نگو.وقتی از زبون خودشون این چیزا رو میشنوی هنوزم اونقدر با ذوق و شوق برات تعریف میکنند که تو چشماشون از خوشحالی اشک


 جمع میشه و یه لبخند شیرین رو لباشون میشینه.اون وقتا وقتی کسی میخواست عکس بگیره اکثراً عکاس لازم نبود به طرف بگه، بگو


 سیب،چون یه لبخند زیبا رو لبای بیشتر آدما وجود داشت،ولی حالا.... . بگذریم،نه دیگه اون دوران بر میگرده و نه ما امروزی ها مثل


 قدیمیا با چیزای ساده ای مثل لباس نو ذوق میکنیم ولی هنوز میتونیم بخندیم حتی اگه بهمون بگن (بگو سیب).پس همین حالا تو


 دوست خوبم که داری این متن رو میخونی،آره خود تو رو میگم،بابا با خودتم آره با خود تو،همین حالا همه چیزای بد زندگی رو بیخیال


 شو و از ته دلت با صدای بلند بگو : سیب